عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

دعوت به مسابقه

سلام به همه ي دوستاي گلم. من از طرف دوست بسيار عزيزم مامان آيلا كه واقعا خيلي دوستشون دارم دعوت شدم. همينجا هم ازشون بي نهايت تشكر ميكنم. حالا بريم سراغ مسابقه   1_ اگه ماهي از سال بودم ؟ مرداد و تير(مرداد عسل و تير همسري) 2_ اگه روزي از هفته بودم؟ دوشنبه روز تولد عسلي 3_ اگه عدد بودم؟ 3(منو بابايي و عسلي) 4_ اگه نوشيدني بودم؟ آب پرتقال (چون عسل عاشقشه) 5_ اگه ثواب بودم؟ كمك كردن و بزرگ كردن بچه هاي بي سرپرست 6_ اگه ميوه بودم؟ گيلاس 7_ اگه گل بودم؟ گل رز كه نماد عشق هستش 8_ اگه آب و هوا بودم؟ خنك و معتدل 9_ اگه رنگ بودم؟ صورتي 10_ اگه پرنده بودم؟ مرغ عشق كه بدون جفتش زنده نمي مونه 11_ اگه صدا بودم؟ خنده ي ه...
21 تير 1392

عسل خانم چادری

یکشنبه شب خانوم خانوما هوس بستنی کردن و بابا هم گفت که من چادر سرم کنم و با هم بریم از سوپر مارکت سر محله خرید کنیم و بیایم عسل گفت که منتم میخوام چادر سرم کنم. خیلی ناز بود. با چادر رفته مغازه میگه سلام عمو بستنی میخوام. اینم عکسا و مدلهایی که خودش داده. البته یه عالمه هم فیلم گرفتم.                                                                                            ...
12 تير 1392

پیزا پیزا

دیشب برا شام رفتیم بیرون و به خواسته ی بابا رفتیم پیتزا  تا پیتزاها آماده بشن عسل انقدر دوغ خورد که جیشش گرفت. با بابا رفتن دستشویی و بعد از برگشتن به دوغ خوردن ادامه داد و معدش رو با دوغ پر کرد. و آخرش هم پیتزا نخورد. تو راه خونه تخم بلدرچین برات گرفتیم اونم 100 تا. که همون شب 8 تاشو خوردی. و امروز صبح هم 5تا. نوش جونت دختر گلم.                         ...
12 تير 1392

عابر بانک

روز شنبه 92/04/08  رفتیم عابر بانک و عسل هم با دوچرخه اومده بود. کیفشم برداشته بود. یهو دیدیم عسل یه کارت از تو کیفش در آورد و گفت مامان من میخوام با کارت خودم پول بردارم. خیلی باحال بود این حرکتش.  همه ی اونایی که جلو عابر بانک بودن میخندیدن. ولی چون شلوغ بود نتونستم ازت عکس بگیرم دیگه.  
12 تير 1392

خاله بازی با بابا

عصر روز جمعه عسل خانم خیلی حوصلش سر رفته بود و رفت حیاط که یکم بازی کنه. بابا هم وسایل خاله بازی عسل رو برداشت و رفت پیش دخملی. عسل نفش مامان رو بازی میکرد و بابا هم نی نی بود. خیلی باحال بودن. یه گلدون هم برا خودشون درست کرده بودن که خیلی ناز بود.       بعدش بابا رفت از تو باغچه یه ساقه ی بلند چید و گذاشت تو گلدون عسل                     و بعدش به عسل گفت ببین عسل  گلت چقدر بزرگ شده. بخدا نمی دونین عسل یه ذوقی کرد که بیا و ببین.   فداتون بشم من خوشگلای من.  ...
12 تير 1392

نماز جمعه

سلام جمعه 92/04/07  بابا حاضر شد  که بره نماز جمعه گفت عسل رو هم آماده کن که ببرمش. منم زود عسلی رو یه حموم بردمش و موهاشو سشوار کشیدم و خانومی آماده شد که با بابا بره. موقع رفتن همش بهم میگفت مامان تنها نمونی بشین کارتون نگاه کن منم زود میام. فدات بشم دختر گلم اینم عسل خانم که حاضر شده بره نماز جمعه                     ...
12 تير 1392

ما اومدیم

سلام به همه ی دوستای گلللللللللللللم امیدوارم که حالتون خوب باشه مثل همیشه. بخدا از همه ی دوستای گلم که برای پدرم دعا کردن و جویای حالش شدن بی نهایت ممنون. امیدوارم که بتونم محبت های همتون رو جبران کنم. اول از همه بگم که حال پدرم خیلی خوبه و ما هم برگشتیم خونمون. و البته در این دو هفته اتفاقات جالب و زیبایی رخ داده که بهترینشون ازدواج پسر خاله رضا(پسر خاله ی خودم) بود. ساعت 5 روز 30/03/92 بود. ساعت 5 شروع میشد که من اول خودم آماده شدم و بعد هم عسل رو خیلی شیک و تمیز آماده کردم. و با خاله جون رفتیم. چون بابا زودتر رفته بود ما هم با خاله جون رفتیم دیگه. خلاصه عسل تا دلتون بخواد رقصید و کلی هم کیف کرد. که ازش کلی فیلم گر...
12 تير 1392

ببخشید ببخشید

سلام به همه ی عزیزان خودم از همه ی دوستای گلم که تو این مدتی که نبودم همشون جویای احوالات ما بودن . از همشون یه دنیا تشکر میکنم و امیدوارم که بتونم جبران کنم. این مدتی که نبودیم اومدیم تبریز و حال بابام زیاد خوب نیست. کمرش درد میکنه و این خیلی ناراحتمون کرده. از همه ی دوستای گلم میخوام که لطفا دعاش کنین. بخاطر همین خیلی زیاد وقت نمی کنم که بیام پای نت. از همتون عذر میخوام. جونم براتون بگه که عسل خانم هم تا دلتون بخواد شیطونی میکنه و دل میبره. فداش بشم شیطونیاش زیاد شده و به قول خودش خانم شده. بازم همه ی دوستای گلمو و مخصوصا نی نی های گلشونو از دور میبوسم. دوستتون دارم بای   ...
26 خرداد 1392

هیس ممنوع!

دخترم  پرنسسم نازم فریاد که میکشی نمی گم ساکت. نمی خوام ساکتت کنم. دوست ندارم ساکتت کنم. دوست ندارم که یاد بگیری که فریادهاتو توی دلت خاموش کنی. دلم میحواد  خالی بشی از این همه اعتراض بچه گانه ات.... می ترسم بهت بگم هیس! نمی خوام بترسسی و از لحن گفتن من برنجی..... دوست ندارم هیس کردن عادتت بشه... جیغ که میکشی منم فقط نگاهت میکنم .... میگم جانم..... بگو مامان.... بعدش با نوازشام آرومت میکنم.. چی کار کنم من یه مادرم! از همه ی کارات لذت میبرم و هیچ کار تو منو ناراحت نمیکنه. عسلم فریاد اعتراض بچه گانه ات را دوست دارم.... اگر در هر لحظه ای یقین داشتی که چیزی حق توست .... اعتراضت را اعلام کن.... سکوت نکن.....
17 خرداد 1392